غولها همیشه از تاریکی بیرون میآیند - یک
غولها همیشه از تاریکی بیرون میآیند. امشب میخواست گم شود توی شهر. انداخته بود آمده بود جنوبشهر، ساعت از نیمه گذشته بود، و ماشیناش را پارک کرده بود و به خودش گفت این خیابان را میروم پایین و میپیچم توی کوچهی آخر. پیچید توی کوچهی آخر. صدای پاهایاش را میشنید. شنیده بود که مردهای این محله، و البته کلن مردهای جنوبشهر، آن دسته از مردهایی که کار و بار اداری و رسمی ندارند، یا که چندان پایبندِ زندگیِ زناشویی نیستند، شبها تا نزدیک به سپیدهدم بیدارند، بیدارند اما خوابیده، یعنی پدیدار نیستند، گز کردهاند توی سوراخی و بزه میکنند؛ شنیده بود که اگر نیمهشب توی کوچههای جنوبشهر قدم بزنی، بیگمان به مردهایی برخورد میکنی که مناسبِ یک سکسِ دلچسبِ موقتی هستند. مردهایی که کار و بار محدودکننده و صبح-بیدار-شو ندارند. تکتک ساعات زندگیشان به خودشان اختصاص دارد و هر جور که دلشان بخواهد ازش استفاده میکنند؛ و البته واقعا ازش استفاده میکنند و پول خوبی هم درمیآورند. شنیده بود که پیداکردنِ مواد مخدر، توی جنوبشهر، به آسانی یافتنِ گربهای کنارِ زبالهدان است. این مردها، به خاطر نوع کارهایی که انجام میدهند همان پوششی دارند که وی بسیار میپسندید و حاضر بود پیش از سکس با آنها، لباسهایشان را خودخواسته درآورد و بو کند و بو کند و بو کند. همین پیوسته بوکردنِ لباسهای چرکِ بوگرفتهی چروک، همین زمانی که برای بوکردنِ آن لباسها صرف میشود دقیقا فرصتی است که آن مرد بفهمد با چه کسی طرف است و بیدرنگ دست ببرد و وادارش کند همان کاری را انجام دهد که وی دوست دارد. یعنی، همین که لباسهای آن مرد را بو میکند، آن مرد میفهمد که با یک «اُبنِه»ای طرف است و هر کاری که بخواهد میتواند با وی انجام دهد؛ و این «هر کاری» دقیقا همان چیزِ تعریفنشده و برنامهریزینشده و نامحدودی است که قهرمانِ داستانِ ما بسیار شیفتهاش است و به خاطر همین هم کوبیده است آمده است ماشیناش را پارک کرده است آنطرفتر و پای پیاده کوچههایی را گز میکند که بسیار خطرناکند.
چیزی میان ترس و لذت بود که توی تناش وحشیانه میچرخید. سکوتِ کوچه هم پشتیبانِ این چرخشِ وحشیانه بود؛ همچون زمینهای که شی را برجسته کند، سکوتِ کوچه ترسِ لذیذ یا لذتِ ترسیده را سخت در آغوش گرفته بود و میفشرد گرم. لباسهایی پوشیده بود که قشنگ نشان دهد مالِ اینطرفها نیست. لباسهایی که پوشیده بود به وی این امکان را میداد تا اعلام کند «بیگانه» است. و بدینگونه، موقعیتی را پدید آورد که بسیار چالشبرانگیز است؛ وقتی چیزی بیگانه باشد، پرسش یا پرسشها همچون گرگهای گرسنه پیراموناش میچرخند تا فرصتی برای یورشآوردن بیابند. این یعنی تو با بیگانهبودنات، خودبهخود، به گفتگویی دعوت شدهای که خشن است؛ زیرا دو سوی این میزِ گفتگو کسانی نشستهاند که با هم ستیز و تضاد دارند؛ این باید آن یکی را دفع کند تا اثبات شود. همهی عمر دفع شده بود؛ چه از سوی خانوادهاش، چه از سوی همبازیهایاش، چه از سوی بچههای دانشگاه و چه حالا که توی یک شرکتِ تبلیغاتی کار میکند از سوی زیردستاناش. و چه موقعیتی از این بهتر که تو بیکه حرفی بزنی و خواستهای را بیان کنی، بیان شده باشی و به مبارزه طلبیده شوی و بدانی که اینبار سخت دفع میشوی؛ دفعهای دفعههای پیش، آزارنده بود، زیرا فاعلِ آزار نه از نظر جنسی تحریککننده بود و نه میتوانست تبدیل به چیزی تحریککننده شود. اما ایندفعه، فاعلِ آزار کسی است که لباسهایی پوشیده است که دلات میخواهد بویشان کنی، مزهمزهشان کنی، دست بکشی روی زمختی و چروکی که دارند، چهرهای دارد که دلات میخواهد نگاهاش نکنی و چشم بدوزی به زمین تا به جایگاهی بکشانیاش که هر چه دلاش – و دلات - میخواهد به تو بگوید، دستهایی دارد که اینبار توی جیباش نیست یا که روی میز، دارد سیگار میگیراند یا که دستمالی، تسبیحی، زنجیری، چیزی میچرخاند. دفعِ اینبار عینِ جذب است، اما ماهیتی دفعی دارد، و یکباره است و متصاعدشونده؛ فوران میکند و غیب میشود؛ جز پسماندی ازش باقی نمیماند، جز خاطرهای که هنگام برگشتن توی ماشین مرورش کنی و پرچمِ ظفرت را ببری بالا با افتخار.
غولها همیشه از توی تاریکی میآیند بیرون. زشت باشد، چه اشکالی دارد؟ زشتها مگر نمیتوانند جذاب باشند؟ مگر نمیتوانند تهِ دلِ آدم را خالی کنند، ببرندت توی مرداب، لایِ صدای قورباغهها و باد و آب، بترسانندت، و در عینِ حال امنیتات ببخشند. مگر نمیتوانند وقتی دارند لباسهایشان را درمیآورند نشان دهند که تو در موقعیتی نیستی که ارزشیابی کنی، چه برسد به ارزشیابیای زیباشناختی! تو را در وضعیتی ول میکنند که ولشدگی را حس کنی، درست مثل هنگامی که توی بازارچه دستات از دستِ مادر ول میشود و دلات داغ میشود و نفسات را نزدیکتر احساس میکنی. و بعد میدانی که این رفتوآمدهای توی بازارچه سهمی از رفتوآمدِ مادرت دارد و بیگمان دیر یا زود دوباره تو را بغل خواهد کرد و با زبانی مادرانه قربانصدقهات خواهد رفت. نه اینکه امنیتی که این مردِ زشت، مردِ بالا، مردِ در-قدرت-نشسته، به تو میدهد همانی باشد که مادر به تو داد، نه، اما امنیت است دیگر، و شدتاش همانی است که وادارت میکرد گریه کنی، بازار را با چشمهایی خیس و به-وصال-رسیده نظاره کنی. امنیتی که این مرد میدهد همانی است که مادر میداد اما اگر خوب نگاه کنی میبینی خیسی و به وصال نرسیدهای؛ تو را پیش از وصال نگه داشته و تعلیقات بخشیده است؛ اما تو با چشمهای خیس چشمبهراهِ رسیدنی، رسیدنی که هیچگاه رخ نخواهد داد. ... پس اینگونه است که تاریخِ شخصیِ تو هر بار تکرار میشود؛ نخِ تسبیحِ مهرههای شهوتِ تو بیگمان همین باید باشد. «بلای زلفِ سیاهات به سر نمیآید».
صدایی میآمد. هنوز به تهِ کوچه نزدیک نشده بود که از چند در آنطرفتر صدایی خفیف میآمد. انگار کسی داشت توضیحی خشن میداد. نزدیکتر که شد دقیقتر نگاه کرد. پسرکی نوزده/بیست ساله، داشت در خانه را میبست و میرفت جایی. چشمتویچشم شدند. وی از کمی ترس چشمهایاش دودو میزد و پسرک زل زده بود طلبکارانه. نگاه گرفت و سرش را انداخت پایین و بیاختیار آبِ دهاناش را قورت داد. پسرک هنوز دستاش روی دستگیرهی در بود که چشم دوخته بود روی این مردی که لباسهایاش داد میزدند هیچ مالِ اینطرفها نیست. صدای نفسکشیدناش را میشنوید. پسرک سرانگشتهایاش را کرد توی جیبِ جینِ تنگاش بهزور و نگاه بهضرورت گرفت و انگار راهی شد. توی دلاش جنگ بود؛ فرشتهی سفید میگفت چرا چیزی نگفتی، فرشتهی سیاه میگفت آنورتر شاید یکی دیگر پیدا شود که مردتر از این باشد. فرشتهی سفید چشمهایاش را با عشوه گرفت و نگاه کرد به آنسویِ کوچه و گفت همیشه همین وعدهها را دادهای و هیچ اتفاقی نیافتاده است. فرشتهی سیاه گفت اینبار شاید باشد تو از کجا میدانی. فرشتهی سفید شروع کرد ناخنجویدن. دستی کشید عرق از پیشانی گرفت و برگشت نگاهی به پشتِ سرش کرد. پسرک رفته بود. چشمهایاش کمی تنگ شد. با دست هر دو فرشته را پراند و به انتهای کوچه نگاه کرد. دست کرد توی جیباش. دستهایاش سوییچِ را لمس کردند. پاهایاش انگار خسته بودند و میل به ادامهدادن نداشتند. دیگر هزارتا مرد هم که انتهای کوچه برهنه در انتظارش باشند باز میلی به ادامهدادن نداشت. نگاهی به ساعتاش انداخت تا مراسمِ پایانیافتنِ قدمزدناش را مشروعیت ببخشد. ساعت نزدیک به یک میشد. برگشت.
توی ذهناش داشت دنبال صورتِ پسرک میگشت. چشمهایی بزرگ داشت، رام نبودند. آنها را بههنگامِ انزال تصور کرد؛ خشونتشان بیشتر شد. دستهایاش که با فشار کرده بود توی جیبهای شلوار کثیفِ جین. دست ببرد پَسِ گردناش، پوستِ سردِ باکرهی گردناش را لمس کند، آن یکی را بیاندازد دور کمرِ باریکاش، پایاش را بگذارد لای پاهایاش، شکماش را نزدیک کند به تنِ سرد اما گرمِ پسرک، و نفسهای احتمالا تندتندش را بشنود. تنِ کوچک اما خطرناکِ وی را بگیرد توی دستهایاش، حجمِ تناش را با تناش اندازه بگیرد، اندازه بگیرد، اندازه بگیرد. چه دوست داشت وقتی که از گردناش دست کشید ببرد بگذارد روی آن دو برآمدگیِ «حرام». خطر کند و موقعیت را چندباره خطرخیز کند. چه دوست داشت منع شود، یعنی دست میبرد که منع شود، و همین یعنی انفعال، مهره را بدهد دست او، مهره شود، بازیچه. به ارادهی او دستهایاش یا لبهایاش و تناش را حرکت دهد. آیا پسرک تواناییِ ادامهدادنِ این نمایش را دارد؟ آیا پسرک جایزهی نخست را با اکراه خواهد گرفت؟ آیا در انتهای این نمایش تماشاگران به پا خواهند خاست و چند دقیقهای دست خواهد زد؟ چه انتهای ناروشنی، چه نمایشِ بیمتنی، چه نقشها و چه جامههایی.
کسی به شیشه میکوبد. ترسید. از اینجا که نشسته است، پشتِ فرمان که نشسته است، تنها سینه تا کمرِ پسرک را ببیند. «تقتق»، انگشتها، «تقتق»، دعوت است، «تقتق»، صدایِ دلنشینِ انگشتها روی شیشهی ماشین. میدهد پایین. پسرک خم میشود میآید توی قابِ شیشه. موهای سیاهِ سیاهِ کوتاهاش را ژل زده یا که چسبیده روی پیشانی ول شدهاند. چشمهای هنوز بزرگ و خشن و پُرسندهاند. «با کی کار داری؟». خدایا! از کجا آغاز کرد که هیچ جوابی از پیش آماده نکرده بود. دستهایاش را روی فرمان بازی میداد. نگاهِ پسرک روی دستها و صورتاش میرفت و میآمد. «هیچی» و دستهایاش میآیند بالا، روبروی صورت و انگار دعا که بخوانند و زود بیایند پایین، و دوباره «هیچی». «دنبال پنیری؟». «پنیر!». «دوا». ترساش بیشتر میشود، «نه»، و دوباره «نه». «بیا پایین»، و خودش میرود کمی آنورتر؛ یعنی بیرونآمدن از ماشین تنها گزینهی توست. میآید پایین، در را میبندد. پسرک نگاهی دوباره و اینبار جدیتر به سر تا پایاش میاندازد و دوباره چشمهای وحشیاش را میدوزد به چشمهای ترسیده و تحریکشدهی وی. «پس چی میخوایی این وقت شب؟». انفعال را از همین الان آغاز کن. جواب نده، بگذار دوباره بپرسد، دوباره به تو مشغول باشد. بگذار خودش فرمان دهد که چه کار کنی. هیچ نگو. «با توام!». تهدید. «نمیشنوی؟». «من ...». چه خالی است جای فرشتهی سفید که بیاید و دم گوشاش بخواند که بگو میخواهم با تو بخوابم، میخواهم لباسها را از تنات درآورم، برهنه ببینمات، و میخواهم رضایتِ تو را، صدایِ رضایتِ تنِ تو را، بیواسطه بشنوم. خدا! چرا ما را تنها نمیگذاری؟ چرا نمیروی تا بندگانِ دیگرت را نظاره کنی، برو و همهی کردارهای مناسبِ اجتماعی را با خودت ببر و بگذار تغزل کنم، زبانام گشوده شود، آواز بخوانم.
«سیا! این کیه؟». سیامک برگشت و تا شناخت نگاه بهخشم گرفت، «ولمون میکنی یا نه این وقت شب؟!». «سیا! باز .. سیا این کیه؟ چیکار کردی دوباره؟». جفت دستهایاش را آورده است بالا و از خشم کشیده است و انگشتهایاش سیخ به هم چسبیدهاند؛ «برو کیرم دهنات، برو بگیر بخواب.». «باز میخوایی بری گم و گور شی هفتهی دیگه نعشات رو ...». « برو بگیر بخواب! رفیقامه. واسهام کار پیدا کرده. برو بگیر بخواب». «سیا! من و مادرت رو اینقد عذاب نده، بیا بریم خونه». «یاابالفض! بابا! ...» در ماشین را باز میکند، حینِ واردشدن و نشستن، «بشین دیگه! بشین بریم». مستاصل مانده بود و نگاه میکرد به چهرهی رنجور پدر و این کوچهی تاریک و خاموش چون موسیقیِ ظریفی که نرم شنیده میشود دلواپسیِ پدر را برجسته کرده است. پدر دستهایاش را روی ناف به هم گرفته است و چشمهایاش نگران است و غمگرفته.


